تبليغاتX
ماهان

سه شنبه سیزدهم مهر 1389

صداي زنگ تلفن من رو به خود اورد اه چه خروس بي محلي تو رويا بودم داشتم به رابطه خودم و پويا فكر ميكردم.........

الو بفرمايد

سلام نيلو جون چطوري عيدت مبارك نماز و روزت قبول

سلام ندا تويي گفتم خروس بي محل نگو تويي عيد توام مبارك ديروز عيد بودا

ا بد موقعه زنگ زدم ماهي رو هروقت از اب بگيري تازه است

نه ندا دارم ديوونه ميشم اينقدر ناراحتم

مگه چي شده؟

به مامانم جريانه پويا رو گفتم مامان يكم دعوام كرد اما گفت بايد پويا رو ببينه

ديوونه اينكه خوبه

بزار حرفمو تموم كنم بعد از اينكه به مامان گفتم با پويا حرف زدم چقدر لحن حرفاش بد بوداصلا خوشم نيومد خيلي ميترسم ميگم به نظرت خوبه پويا رو ول كنم؟

نيلو اين چه كاريه تو يك بار باهاش حرف زدي چطور ميتوني اينقدر راجبه اش عجولانه قضاوت كنييكم صبور باش

اخه ميترسم پسر بدي باشه و ببينمش واسه ام بد شه

نه گلم انشاالله چيزي نيست توكل كن به خدا

چشم مرسي از راهنماييت

قابل نداشت نيلو امروز كلاس نقاشي مياي

نه ندا جان با مامان قرار گذاشتيم بريم خريد و يكم بگرديم

باشه خوش بگذره خداحافظ

خداحافظ

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389

نیلوفر

بازم مامان داره قر ميزنه اگه بعداز ماه رمضون نياد بايد شوهر كني همه خواستگاراتو رد كردي بخاطره پويا اگه نياد ميخواي چيكار كني من باز با شوخي پيچوندمش مامان مهربونه زياده روي نميكنه ميفهمم

خوبيمو ميخواد

حدود سه سال پيش داشتم تو اينترنت پرسه ميزدم دوست داشتم سر خودمو گرم كنم اخه ماه رمضون بود و روزه بودم واسه اينكه گشنگي فشار نياره رفتم اينترنت تازه كامپيوتر رو به اينترنت وصل كرده بودم

بابام اجازه داد كانكت شم

خلاصه رفتم اينترنت چرخ ميزدم تا به يه وبلاگ رسيدم كه شماره اشو داده بود تا حالا نديده بودم اخه تازه رفته بودم اينترنت نميدونستم از اين كارا ميكنن خلاصه فضوليم گل كرد اخه گفته بود اگه اس ام اس

بديد جوك

ميفرسته شماره رو برداشتم و با گوشيم يك اس ام اس نوشتم فرستادم مگه اس ام اس ميرفت دو بار فرستادم نرفت ديگه دفعه سوم گفتم اگه رفت كه رفت اگه نرفت ديگه نفرستم كه نرفت و من بيخيال شدم و

گرفتم

 

خوابيدم بعداز چند دقيقه با قارو قور شكمم بيدار شدم خيلي گشنه ام بود ساعت تازه 2بعد از ظهر بود حالا كلي تا موقعه اذان مونده بود خواستم بازم بخوابم كه ديدم يك اس ام اس اومد عجيب بود همون شماره بود

 

با خودم گفتم اس ام اس من كه ارسال نشده بود چطور بهش رسيد.....

از اون روز رابطه ام شروع شد اسم پسره پويا بود و21سالش بود و دانشجو بود با خودم گفتم چند وقت اس ام اس بازي ميكنيم و تموم ميشه ميره و ميپيچونمش بعد از دو روز رابطه مون ديگه اس ام اس نداد

البته بهم

اس ام اس نميداديم فقط جوك و اينجور چيزا خلاصه چند روز بعد باز پويا بهم اس ام اس زد ...........

نيلوفر تو كجايي چرا بهم اس ام اس ندادي نميگي شايد اتفاقي برام افتاده

-سلام مگه اتفاقي افتاده؟اخه تو اس ام اس ندادي گفتم شايد مزاحمم

نيلوفر اين چه حرفي مريض بودم اصلا حالمو نپرسيدي

چرا مريض شدي الان حالت خوبه؟

مرسي الان خوبم........

باز رابطه ام و با پويا شروع كردم شبا تا سحر با پويا اس ام اس بازي ميكرديم خيلي حال ميداد پويا خيلي شوخ وبا مزه بود رابطه امون خيلي عالي بود دو تامون راضي بوديم اما هنوز همديگه رو نديده بوديم

حتي تلفني هم حرف نزده بوديم اما پويا از من خواستگاري كرد گفتم پويا تو كه منو نديدي شايد زشت باشم

-واسم مهم نيست زشت باشي من عاشق اخلاق و رفتارت شدم......

تصميم گرفتم جريان رو به مامان بگم بازم مامان بهتر از من ميدونست بالاخره اون چند پيرهن بيشتراز من پاره كرده بود يه روز با مامان رفته بوديم بيرون گفتم مامان ميخوام يه چيزه مهمي بهت بگم مامان

گفت خوب بگو

-مامان من با يه پسري دوست شدم پسره هم ازم خواستگاري كرده ......

مامان با چشمان گرد به من نگاه كرد گفت چي؟؟؟؟؟؟

سرم رو پايين انداختم گفتم با يه پسر دوست شدم

تو غلط كردي خود سر شدي.......

-مامان گوش كن عصباني نشو ميتونستم بهت نگم اما ترجيح دادم بگم مگه هميشه نميگي با هم دوست باشيم پس بزار واست بگم

مامان چند دقيقه ساكت شد و چيزي نگفت همين طور ساكت داشتيم باهم قدم ميزديم تا مامان بالاخره سكوت رو شكست و گفت

-پسره كيه؟چجور اشنا شديد ؟...

تموم جريانو واسه مامان گفتم

مامان گفت:بهت اطمينان دارم فقط ميخوام پسره رو ببينم

چشم مامان فقط تو ازم ناراحت نباش

مامان خنديدو گفت باشه اما ديگه كاره خودسرانه نكن

در همين حين تلفنم زنگ خورد پويا بود جواب دادم يك صداي مردونه گفت الو..

-بله

-سلام نيلوفر

-سلام

خوبي؟

-مرسي شما خوبيد؟

-ممنون كجايي با مادر زنم بيروني بهش جريانو گفتي؟؟

-اره با مامان بيرونم مامان گفت بايد ببينتت

-چي منو ببينه؟نه بابا ميخواد منو بزنه؟

-نه بابا اينجوريا هم نيست تو كجايي؟

-تو ساندويچي ام با دوستم داريم بازي استقلال پرسپوليس رو ميبينيم الان ديگه نيمه دوم شروع ميشه كاري نداري؟ميخوام برم ببينم

-نه برو ما هم رسيديم خونه مواظبه خودت باش

توام مواظب باش باي

-باي

رسيديم خونه واي كه چقدر پشيمون بودم چقدر از لحنه پويا بدم اومده بود كاش زودتر باهاش حرف ميزدم كاش به مامان نميگفتم اه چقدر پويا لحنه بدي داشت

ادامه دارد

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 12:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم تیر 1389

سلام به دوستان عزيز و همين طور اقا حسين كه افتخار دادن اومدن

اميدوارم حالتون خوب باشد منم اومدم يكي از خاطراتم رو بنويسم تلخترين خاطره زندگيم خاطره اي كه بعداز گذشت 2سال هنوز هم دلم را به درد مياورد

خاطره مرگ پسرخاله عزيزم

براي خوندن رو ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 12:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم تیر 1389

سلام دوستان اميدوارم همه خوب باشند

از دوست عزيزم اميراحمد ممنون كه به اينجا سر ميزنه

بعداز حدود يكسال اومدم دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود مرسي از دوستان كه هميشه هوامو دارن

ميخوام وبلاگ و از يكنواختي در بيارم واسه همين يكي از خاطراتم رو واستون تعريف ميكنم تا دوستان هم خاطره هاشون رو

بگن فرق نميكنه چه خاطراتي باشه فقط شئونات اسلامي رعايت بشه كافيه هركي خواست خاطره شو بگه به ايميلم بفرسته

ramtin_r1365@yahoo.com

من هرسال كه شروع ميشه يه سررسيد ميخرم و تمام روزا رو مينويسم ميخوام از خاطرات سربازي بنويسم

براي خوندن رو ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 18:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم تیر 1389

خدايا كمكم كن تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

خدايا كمكم كن در بعد عشق او بهترين و شيرينترين باشم

 

به من كمك كن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام بر لبانش جاري سازم و راز عشق را در گوشش سردهم

 

خداوندا او را نگهدار كه من به عشق او زنده ام

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 17:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389

کاش میدانستم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست 

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 18:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389

سلام دوستان اميدوارم همه خوب باشند ميدونم باز دير اومدم اميدوارم دوستان ببخشند

امروز رو من با يه شعر قشنگ شروع كردم كه خيلي دوست دارم ميزهرمش اميدوارم خوشتون بياد

البته ميدونم اين شعرو همه شنيدن اما باز ميزارم

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

 

 

خوب اينم از شعرم من كه خيلي اين شعرو دوست دارم

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 18:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم اسفند 1388

سلامی دوباره

سلامی دوباره به همه دوستان

امیدوارم همه خوب باشن

من نویسنده جدید وبلاگ  هستم حسین جان مشغله زیادی داشتن

من از خاطرات دانشگاه چیزی نمیدونم اما اگه دوستان یاری کنن انشاالله میزاریم

 

نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 19:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

سلام

سلام به همه برو بچ....

اميدوارم حا لتون خوب باشه...

بالاخره بعداز ۵ ماه بازم اومدم....

دلم برای دانشگاه وبچه های دانشگاه و مخصوصا علوم آزمایشگاهی ها همچنین رفقای دوران آموزشی هتل خاتمی  تنگ شده ولی دانشگاه یه چیز دیگست و فکرشو میکنم میبینم خیلی ها رو اذیت کردیم و شیطونی کردیم ....

نمی خوام اسم ببرم ولی اونایی رو که اذیتشون کردیم معذرت می خوام...

بزنید به حساب جونیمون (البته شما ها هم جوون هستیدا)

سعی میکنم خاطرات دانشگاه و کلاس رو بزارم تا تجدید خاطره بشه....

اگر خواستید کمکم کنید خاطره ها رو به این ایمیل بفرستید تا بزارم تو وبلاگ......

ramtin_r1365@yahoo.com

 

عکس دوستان رو تو ادامه مطالب گذاشتم                                                       

 

موفق و موید باشید.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین و امیراحمد در 19:39 |  لینک ثابت   •